آدمـــــــــ بــــــاطــــــــلــــه هــــــــــا

خورشیـــــــدم رفــــتــــــ ...

.
.
.

بی سایه شدم ...


نوشته شده در شنبه 91/7/15ساعت 11:5 عصر توسط ر. ابوترابی نظرات ( ) |

تو

می آیی

جان میگیرم

تو

میروی

جان میدهم

اصلااصلا غلط گفته اند که روح از پا خارج میشود ...

روح اول از نگاه تو میرود

بد از حرف های تو

بعد از دست های تو

...

بعد از تن من ...


نوشته شده در شنبه 91/7/15ساعت 11:4 عصر توسط ر. ابوترابی نظرات ( ) |

بگو این خیابان ها را جمع کنند

بگو این درخت هارا

این تابلو هارا

این پیاده رو ها را

این در ها

دیوار ها را

بگو این شهر لعنتی را جمع کنند

.
.
.

خسته ام از خاطره ها

خسته ام


نوشته شده در شنبه 91/7/15ساعت 11:3 عصر توسط ر. ابوترابی نظرات ( ) |

یکــ نــ ـفـر

لطفی کنـــــــد

مــرا

. . . کمی به خدا بسپــــــارد ...


نوشته شده در شنبه 91/7/15ساعت 11:2 عصر توسط ر. ابوترابی نظرات ( ) |

همین یک ((تو ))برای  تمام دنیایم بس بود

طعم حرف های آتش گرفته را میفهمی ؟

که چطوز زبان را

نفس را

جگر را

میسوزاند

دارد باد خاکسترم را ... روی زمین میکشد و میبرد

دارد زمین و زمانم را خاکستری میکند

دارد باد

باد آورده هایم را

می برد . . .

...

همین یک ((تو)) برای تما م دنیایم

بس بود ...



نوشته شده در شنبه 91/7/15ساعت 8:37 عصر توسط ر. ابوترابی نظرات ( ) |

با خودم عهد بسته ام

هروقت دلتنگت شدم

به خودم سیلی بزنم

...

مـــحــــکـــم

آنقدر محکم که صورتم بسوزد

خیلی ...

آخر میدانی

اشک برای درد

زود

تمام میشود

اما دلتنگ تو که بشوم

بارانم تمامی ندارد ...

میبینی

صورت

گل انداخته ام را ؟

...

جایت خالیست .... که ببینی .............



نوشته شده در جمعه 91/7/14ساعت 11:38 عصر توسط ر. ابوترابی نظرات ( ) |

کمی شبیه کوزه ای که کهنه و شکسته است . . .

شبیه دستهای خسنه ای که پینه بسته است ...

شبیه خاک خورده های یک اتاق سوت و کور ...
.
.
.
به روی شانه ام غبار زندگی نشسته است ...


نوشته شده در شنبه 91/7/8ساعت 2:34 عصر توسط ر. ابوترابی نظرات ( ) |

روز ؛ گرم .. آتشین ...

در تب هوای تو

شب پر از ستاره ام ... سر د و صاف و دلنشین

خیره بر

جای رد پای تو ...

روز هاست رفته ای

من کــــــــــــــویر گشته ام ...

من

کمی

به جای تو ...


نوشته شده در شنبه 91/7/8ساعت 2:33 عصر توسط ر. ابوترابی نظرات ( ) |

من و سرمای پاییزی

من و دنیای بی رحمی

من وقلبی که خوابیده

...

تو این هارو نمیفهمی ....

 

من و یک خونه ی خالی

دیواراش همدم دردام

که وقتی خسته میبارم

میشن شونه واسه اشکام


 

من و دستای سردی که 

نداره از زمین سهمی

دلم تا آسمون تنگه

...تو این هارو نمیفهمی


 

من و محبوبه های شب

سرود جیرجیرک ها

نگاه ساکت  مهتاب

من و شب ..زیر پیچک ها ....

 

من و یک کهکشون رویا 

نگو دیوونه تو وهمی

تو از احساس من دوری

تو حرفامو نمیفهمی ...


 


 


نوشته شده در پنج شنبه 91/6/30ساعت 2:55 صبح توسط ر. ابوترابی نظرات ( ) |

خیلی حس شکستگی دارم

فک کنم

از چشمت افتادم  . . .


نوشته شده در چهارشنبه 91/6/29ساعت 5:15 عصر توسط ر. ابوترابی نظرات ( ) |

<   <<   16   17   18   19   20   >>   >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت






AvaCode.64

جاوا اسکریپت